با سلام

آدرس دامنه اينترنتي شما از جانب مخابرات مسدود نگشته و دستور انسداد از:
" کميته تعيين مصاديق پايگاه هاي غير مجاز اينترنتي" ( وابسته به شوراي عالي انقلاب فرهنگي)
دارد.
در صورت تمايل به اعتراض، درخواست اعتراض خود را همراه با مشخصات کامل صاحب دامنه شامل: نام و نام خانوادگی، شماره شناسنامه و محل صدور،تاريخ تولد ، نام پدر،کد ملی، آدرس دقيق پستي و شماره تلفن ثابت و همراه براي ما ايميل نماييد تا اعتراض شما به کميته ارسال گردد.
1- موضوع ايميل: نام دامنه فيلترشده
2-امکان تماس مستقيم شما با کميته مقدورنمي باشد و ما رابط شما مي باشيم.
3-فقط ايميل" filter@dci.ir "مسئول پاسخگويي به موارد فيلترينگ اينترنتي ميباشد.
3-به ايميلهاي حاوي اطلاعات ناقص، يا ارسال مشخصات اشتباه، ترتيب اثر داده نخواهد شد.
4-هرگونه تغيير در آدرس فيلتر شده يا راه اندازي دامنه جديد با محتواي قبلي، يا راه اندازي سرويس https، تخلف محسوب ميگردد.
5-پاسخ شما از طريق ايميل يا تلفنتان به شما اعلام ميگردد و به علت حجم بالاي کاري، بررسي مجدد و جواب اعتراض شما وقت گير بوده، لذا از ارسال ايميلهاي تکراري خودداري فرماييد.
6- متن ايميل شما بايد بصورت فارسي و يا در يك فايل word نگاشته و ارسال گردد.
7- جهت بررسي حتما بايد سايت شما قابل مشاهده و در دسترس باشد و در صورت down بودن وب سايتتان نوبت شما باطل گشته و اعتراض شما رسيدگي نميگردد.
با احترام

واحد فيلترينگ مخابرات

جوابيه: برو کنار بذار باد بياد.


اين را چند روز پيش برای هفته نوشته بودم. گمانم بلاهت اين سو و آن سوی اطلس ندارد.

نيازی به مقدمه نيست. از آنچه بر وطن می‌گذرد همگان آگاهيم. بنا بر غليان حس وطن‌پرستی‌مان همه می‌خواهيم اعتراض کنيم و فرياد بزنيم. وجه اشتراک همگی اعتراض است، اعتراض به چه و چرايش وجه افتراق. همين‌جاست که «ما» و «شما» تعريف می‌شويم. تأکيد بر اين تعاريف تفرقه‌افکنی نمی‌تواند باشد چرا که يک‌دستی جوامع چيزی جز خيالی باطل نيست. اتحاد بين طيف‌های مختلف بدون آگاهی از تفاوت‌های آنان نيز محکوم به شکست است، مگر آنکه تک‌تک اجزا هويت خود را از دست بدهند.
در ايران انتخاباتی صورت گرفته است. «ما» طرف‌دار شرکت در آن انتخابات بوديم و هستيم. دلايل به حد کافی بين ما و شما رد و بدل شده است و به قولی به کفايت مذاکرات رسيده‌ايم. هر چند در همين مذاکرات هم تفاوت ما و شما آشکار بود که ما عقايد خود را می‌گفتيم و شما يک سطر درميان ما را بی‌شعور خطاب می‌کرديد. القصه در انتخابات تقلب وسيعی رخ داد و امروز ما و دوستان‌مان در ايران به اين تقلب اعتراض داريم و خواستار برگزاری مجدد انتخابات در محيطی سالم هستيم. اين خواست يک خواست بنيادين نيست، خواستی است که در چهارچوب قانون اساسی کنونی، فارغ از قرائت‌های نادرست از آن قابل تحقق است. بنابراين نيازی به مخالف با کل رژيم و آرزوی برافتادن جمهوری اسلامی نداشته و نداريم. اين درخواست ما و صدها هزار نفری از دوستانمان در ايران است که اين روزها با تظاهرات آرام خود جهانيان را مبهوت کرده‌اند. افتخار ما همين تظاهرات مسالمت‌آميز، به دور از خشونت و مبتنی بر منطق و استدلال است.
افتخار ما اين است که در همين شهر برای اولين بار می‌توانيم چند صد نفر را دور هم جمع کنيم و در آرامش بحث کنيم. افتخار ما رأيی است که در دوم خرداد به سيد خندان داديم و رأيی که هفته‌ی گذشته به نخست‌وزير سال‌های سخت جنگ که البته شما خبر نداريد چه سخت بودند، داديم. ما نيازی نداريم وطن‌پرستی خود را بر بقايای دو هزار و پانصد سال قبل بنا کنيم و جز کورش و زرتشت باقی تاريخ اين خاک را به فراموشی بسپاريم. نسل ما پخته‌تر از آن است که در آرزوها و خاطراتش غرق شود. ما واقع‌بين هستيم و ما به جای براندازی و کودتا و انقلاب، اصلاح می‌خواهيم.به دلايل فوق و بسيار دلايل ديگر راه ما و شما يگانه نيست. ما می‌خواهيم زير بيرق جمهوری اسلامی مطالبات‌مان را پيگيری کنيد، شما زير بيرقی که متعلق به سی سال قبل است. باکی نيست. هر که به راه خود. فقط بگذاريد به کار خود برسيم. ما را اگر خواستيد مزدور بخوانيد، هر چه دلتان می‌خواهد بخوانيد، ولی سر راهمان قرار نگيريد. همان‌طور که ما معترض تجمعات شما همراه با آهنگ‌های لس‌آنجلسی نيستيم، بگذاريد ما هم بدون نگرانی از حضور شما، بدون دلگيری از انگ‌هايی که نامردانه به ما نسبت می‌دهيد، فريادمان را به گوش جهان برسانيم. عيسی به دين خود، موسی به دين خود.


استيصال ناظرين امروز، همان غايبان بيرون گود نشسته بر خود ايشان پوشيده‌تر از حاضرين است. سؤال اصلی ناظرين که همان چيستی وظيفه شهروندی است - شهروندی‌ای که به ميل خود به تعليق درآمده - در قبال رخدادهای خانمان‌برانداز وطن بی‌پاسخ می‌ماند. نتيجه آنکه واکنش‌های ناظرين غايب در قياس با وقايع و کنش و واکنش‌های حاضرين به کاريکاتورهايی بيش نمی‌مانند. تظاهرات ساده و مجوز گرفته‌ی اين ناظرين در محيطی امن و آرام برای تأثيرگذاری بر جامعه‌ی ميزبان ستودنی و عبث است. عبث از آن سو که در کوتاه‌مدت منافع ملی ميزبانان بر خلاف تقاضای ناظرين بوده و اين بر هيچ‌کس پوشيده نيست. سويه ديگر اين اعتراضات همان عذاب وجدان ريشه گرفته از تعليق شهروندی است. غايبين شرمسار از فرار خود از بطن ماجرا سعی در جبران غيبت خود هستند، با شعار و انتشار اخبار و حتی نقد و تحليل وقايع، با گذر از خطوط ممنوعه به نيابت از حاضرين بدون آنکه آخر معلوم شود اين گذر خواست آنان بوده يا خود غايبين. به شوق اميدبخشی به حاضرين و فرياد اينکه هستند کسانی دور از خانه که پيگيرند و قلب‌شان برای آن مرز و بوم می‌تپد. انگار که نسل ما را به اجبار از وطن رانده‌اند و اين انتخابی شخصی نبوده. وطن فقط يکی از عوامل تأثيرگذار بر زندگی اين غايبين است، بزرگنمايی اين اثر ديگر کليشه است. تب و تاب ناظرين مستأصل رقت‌بارتر از آن است که خود می‌گويند.


آسمان سنگينی می‌کند.


يک: خانم ميانسالی است، يک‌بار به‌خاطر اينکه وسط جلسه‌ی پنج‌شنبه‌مان تراکت برای سالگرد شصت و هفت پخش می‌کرد، بحث‌مان شده بود. از آن‌هايی که سی سال است فحش می‌دهند. آن روز برای جلسه‌ی انتخاباتی‌مان آمده بود. فکر کردم باز داستان داريم. وقتی گفت برای رای دادن بر سر دو راهی است و شايد برود رای بدهد فکر کردم اشتباه شنيدم.
دو: بعد از مناظره کروبی و احمدی‌نژاد زياد حوصله نداشتم. رفتيم دو خيابان آن طرف‌تر، سنت دنيس زير نور آفتاب ناهار خورديم. شنبه بود و مردم خوش‌خوشان قدم می‌زدند. خوشحال شدم اين همه از خانه دورم. حتی يک لحظه دلم نخواست ايران می‌بودم و می‌رفتم قاطی سبزها. حوصله داری برادر.
سه: روايت‌ها متفاوت است. به روايت هشت اتوبوسی قرار است از مونترال بروند اوتاوا که رای بدهند. به روايتی هم همين حدود اتوبوس تورنتو. اين همه آدم برای آن سفارت ريزه‌ميزه. هر طور حساب کتاب کردم کی برويم که به صف نخوريم و پشت فرمان خوابم هم نبرد موفق نشدم. اوتاوا يک نفر. نبود؟
چهار: دنيا را از پشت مونيتور ديدن مسخره است، به خصوص قسمت ايرانش. آخرش هم معلوم نمی‌شود واقعاً چه خبر است. بالاخره می‌شود؟ نمی‌شود؟ مردم در خيابان‌ها هستند؟ نيستند؟ لای نونه؟ نای لونه؟
پنج: يکی دو بار متن حماسی نوشتم، مثلاً حماسه بيست و دوی خرداد؛ بعد پاک کردم. ديدم بی‌ربط است. دقيقاً به چی‌اش را متوجه نشدم. چيز ديگری هم نمی‌شد نوشت. جو سنگين است آقا، سنگين.
شش: «...لحظاتی داشتيم که توانستيم آن جامعه آرمانی را، حداقل امکان‌پذيری‌اش را لمس کنيم...» اين جمله‌اش را دوست دارم. از مستند اول ميرحسين است. تو بگو مگر جامعه‌ی آرمانی او مطلوب توست؟ نه گمانم. پس چه؟ عجيب فروتنانه است. نيست؟
هفت: دنبال آمار نتايج دوم خرداد بودم، تعداد رای‌ها استان به استان. باورت می‌شود آن موقع وبلاگی نبوده، حتی اينترنتی؟ سکوت بوده و سلام. حالا کسی آن ارقام را دارد؟
هشت: رمز عمليات چه بود؟


[+]


گذشته از بلاهت، دو خصيصه‌ی ديگر هم حد ندارند: وقاحت و شرافت.


روی دوچرخه نرم نرم برای خودش می‌رود. از فردا نمی‌خواهد کت بردارد، هوا گرم شده. سايه‌ی برگ‌ها را روی زمين نگاه می‌کند و سعی می‌کند آرام پا بزند و زياد سر و صدا نکند. لای تاريکی دختری می‌بيند که سگش را برای پياده‌روی بيرون آورده، در سايه ايستاده و منتظر سگش است که عقب‌تر دارد شير آتش‌نشانی را بو می‌کند. صورت دختر را درست نمی‌بيند. دوست دارد بفهمد حوصله‌اش سر رفته يا دارد فکر می‌کند، ولی هنوز فاصله‌شان زياد است. نگاهی به عقب می‌اندازد. هنوز سگ دارد بو می‌کند. از بالای شانه‌اش يک برگ خيالی را می‌اندازد کنار. دلش می‌خواهد زودتر برسد خانه و کتاب بخواند، آن‌وقت اين سگ هوس مطالعات ميدانی‌اش گرفته. حوصله‌اش سر رفته. لحظه‌ای که دوچرخه از کنارش می‌گذرد متوجه حضورش می‌شود. چرا صدايش را نشنيده بود؟ به جلو نگاهی می‌اندازد که مرد را بهتر ببيند. اوه، يک سنگريزه‌ی نه چندان ريز. کم مانده بود چرخ برود روی سنگ و شايد بعدش هم کله‌معلق. فکر می‌کند برای دوچرخه سواری زيادی تاريک است. همان‌طور نرم نرم پا می‌زند و دور می‌شود.


گوش تيز می‌کنم بفهمم چه می‌خواند، به چه زبانی می‌خواند. فکر می‌کنم صدايش چه زلال است، چه ساده با ريتم تند می‌خواند بدون اينکه من احساس کنم از آرامش صدايش چيزی کم شده. چه تر و تازه. خوشحالم. بعد از مدت‌ها صدا می‌شنوم. حتی شايد چشم‌هايم را ببندم.

ما هر سال همه منتظريم بهار شود. نه برای خود بهار، بيشتر منتظريم خيابان مک‌گيل کالج شکوفه بزند. هر سال منتظريم. مک‌گيل کالج را رديف، درخت ارغوان کاشته‌اند. درخت‌ها چندان بزرگ نيستند، از من قدبلندترند البته. هفته‌ی پيش ديدم پايشان هم لاله کاشتند. من تا حالا نايستاده بودم لاله ببينم. اين بار هم نايستادم. فقط حين گذشتن سرعت دوچرخه را کم کردم.

به خودم که می‌آيم می‌بينم محو نور و سايه‌ها شدم. يادم رفته خط داستانی را دنبال کنم. زياد برايم فرق نمی‌کند پسر چه گفت و دختر چه جواب داد. حواسم رفته پی چيز ديگری، تصوير شايد، رنگ‌ها شايد. پس اين طور می‌شود آدم نمی‌فهمد عوض شده. چه مزه‌ای می‌دهد الان دو سه خط در مورد زمان و اين حرف‌ها بنويسم، حيف بوی نا می‌دهند.

آن روز نشسته بوديم بالای يک بار. بالای سرم سقف نبود. هر از گاهی که فکر می‌کردم زشت نيست چند لحظه‌ای به حرف‌ها گوش نکنم، سرم را پشت می‌بردم آن چند ستاره‌ی بالا سرم را نگاه می‌کردم. به هم وصل‌شان می‌کردم تا بلکه شبيه چيز يونانی‌ای بشوند. نمی‌شدند ولی من دست بردار نبودم.

دلم برای نوشتن تنگ شده. نمی‌دانم چرا کم می‌نويسم. خب می‌دانم. ولی دليل نمی‌شود دلم تنگ نشود. انگار دلخوشی است. عادت شده. هر چيزی که عادت شد بد نيست، حداقل من دلم می‌خواهد اين طور فکر کنم. فکر کنم همه‌ی اين حرف‌ها يک دور بسته نيست. گفته بودم سعی می‌کنم ديگر کلمات را پس و پيش نکنم؟ به نظرم روان از آب در نمی‌آيند.


که اين همه شور و اشتياق و تب و تاب و راز و نياز، همه سنگی بر گوری.


آقای آرداواز همين چند روز پيش يک بامبو خريده، اسمش را هم گذاشته آرداواز. حالا هر روز همه حال آرداواز را ازش می‌پرسند و او هم می‌گويد دارد در سايه‌ی قفسه‌ی کتاب‌ها چرت می‌زند. حتی امروز که آرداواز داشت از زير سقف مشبک يک تونل می‌گذشت و می‌ديد چطور نور خورشيد از لای شبکه‌ها می‌افتد روی زمين تونل و حواسش را پرت نقش و نگارش می‌کند، به ذهنش رسيد بايد بفهمد چطور می‌شود آرداواز را راضی کرد همين‌طور يک‌راست نرود بالا، اول يکی دو بار دور خودش بپيچد و بعد. نه که آرداواز کله‌شق باشد، ولی بالاخره آرداوازها هم غرور خاص خودشان را دارند. البته آرداواز هم زبان آرداواز را خوب بلد است. فقط اگر يادش بماند کدام آرداواز خودش است هيچ مشکلی پيش نمی‌آيد. شما که غريبه نيستيد، اين مسايل کمی پيچيده هستند.


twolovers.jpg
Two Lovers

آن‌ها در ملاقات‌های طولانی خود علاوه بر اينکه پيپ می‌کشيدند، در سکوت خود غرق می‌شدند. تنها صدای موجود خش‌خش مدادها روی کاغذها بود که مشغول کشيدن طرح‌هايی بودند که چون هرگز به کسی نشان داده نمی‌شدند تنها راه اثبات وجودشان همين خش‌خش‌ها بود. خش‌خش‌هايی که وظيفه‌ای فراتر از آزار سکوت داشتند، آنان پيامبر بودند، پيامبر طرح‌ها. ايراد کار در اين بود که خش‌خش‌ها از محتوای طرح‌ها هيچ نمی‌دانستند. فقط معلوم می‌شد هر طرح چقدر زمان برده و چقدر خش‌خش توليد کرده. برای همين خش‌خش‌ها بيشتر شبيه به قاصد‌های لال بودند تا پيامبران سخن‌ور. پس از قرن‌ها ديگر کسی حوصله‌ی اين بی‌زبان‌ها را نداشت و به دست فراموشی سپرده شدند. از آن پس ملاقات‌های طولانی در سکوت محض برگزار می‌شدند، بدون خش‌خش. تاريخ هم هرگز ندانست آنان ديگر طرحی زدند يا نه. فقط کتاب‌های مقدس ماندند که گفته‌های پيامبران لال را ثبت کرده بودند.


شما البته يادتان نمی‌آيد. يک وقتی بود تلفن‌ها معلوم نبود به کجا وصل‌اند. يعنی کسی که سيم‌ها را کشيده بود يادش رفته بود يک جايی بنويسد چی را به کجا کشيده. برای همين گوشی را بر که می‌داشتی خود تلفن سر خود تو را به يک جايی وصل می‌کرد. يعنی قضيه مبتنی بر شانس بود. برای همين اولين چيزی که مردم از هم پای تلفن می‌پرسيدند اين بود که آنجا کجاست. اگر درست بود که هيچ، اگر نبود هم فرق خاصی نمی‌کرد. يک کم گپ می‌زدند و يک چيزی برای صحبت پيدا می‌کردند و بی‌خيال تماس اصلی می‌شدند. اين طور بود که آدم‌ها تمام روز داشتند با آدم‌هايی که کارشان نداشتند در مورد چيزهايی که لازم نبود صحبت می‌کردند. ما اين وضع را دوست داشتيم. فکر می‌کرديم چه دنيای جالبی. البته اصلاً نمی‌توانستيم فکر کنيم حالت ديگری هم ممکن است.


«هيچ پيرمرد بختياری جان تسليم نمی‌کند مگر به خواسته‌ی خود. انگار صبحی بيدار ‌شوند و بگويند ديگر وقت رفتن است و بروند.»