«...در آن شبها من حرف میزدم، انگار که با خودم حرف بزنم و سونيا گوش میداد. خيلی وقتها هم سکوت میکرديم، که اين هم خوب بود. من از شادیای که برای بعضی چيزها نشان میداد خوشم میآمد. برای اولين برف که مثل بچهها اختيارش را از دست میداد، برای يک کنسرت اُرگ باخ که صفحهاش را بارها و بارها با گرام من گوش میداد، برای قهوهی ترک بعد از غذا، متروسواری صبحهای زود ساعت شش، تماشای پنجرههای حياط پشتی و صحنههايی که در اتاقها در جريان بود. از آشپزخانهی من چيزهای کوچکی مثل گردو، گچ و سيگارهايی که من خودم میپيچيدم بلند میکرد و انگار که چيزهای مقدسی باشند در جيبهای پالتوی زمستانیاش نگه میداشت. تقريباً هر شب يک کتاب با خودش میآورد و میگذاشت روی ميزم و اصرار داشت که بخوانمشان. من هيچوقت آنها را نمیخواندم و هر وقت سر حرف را باز میکرد تا در مورد کتابها با من صحبت کند، طفره میرفتم. گاهی همانطور که نشسته بود خوابش میبرد، ربع ساعتی میگذاشتم بخوابد و بعد با حفظ فاصله مثل يک معلم مدرسه بيدارش میکردم. لباسم را عوض میکردم و با هم میرفتيم بيرون. سونيا سفت بازوی مرا میگرفت و از جاپاهايمان در برفِ تازهباريده لذت میبرد...»
سونيا، يوديت هرمان، از کتاب گذران روز، برگردان محمود حسينی، نشر ماهی
کدام لاهوت؟ همان که به کرشمهای رنگ باخت؟
گمانم يک امشب را بشود به ميرزا گفت کاسه کوزهاش را جمع کند برود رد کارش. گمانم ايرادی نداشته باشد نوشتهای فقط برای فقط يک نفر نوشته شود، حالا من ته دل بگويم برسد به دستش، هزار بار هم بگويم، نمیرسد که. قضيه همان اين نيز بگذرد است که همه میگويند. قرار بود بگذرد، نگذشت. خيال من برای خودش میبافد که اگر بود اين را آنجا میگذاشت، برای اين عصبانی میشد، برای آن ذوق میکرد. حين پيادهرویهای طولانی که اين روزها زياد میروم انگار دنيا داد میزند جايت خاليست. دلم میخواست تنها نمیديدم، تنها نمیگشتم. با هم زياد سفر رفتيم. من عادت کردم به با تو ذوق کردن، با تو ديدن که تمام آن قارهی کهنه را با هم گشته بوديم. همسفری خوبی بودم؟ نه گمانم. يادت هست يکبار گفتم اگر شد و خواستی بيايی شايد با هم زندگی کنيم؟ هيچوقت نگفتم که نفهميدم يک چنين حرفی را چرا زدم. خودت میدانی من آدم اين حرفها نيستم. ولی آن لحظه دلم خواست بگويم و گفتم و هيچوقت فکر نکردم عجب خبطی. چيز ديگری را هم نگفتم. وقتی گفتی چرا که نه، فکر کردم دنيا را بهام دادهاند. ولی آخرش نيامدی. آمدنت راحت بود، قرار بود بيايی همين شهر، همين دانشگاه. گفتی میروی آن يکی. آن شهری که درست وسط قاره بود، همان که شهرش چهل هزار نفر بود، همان که يک کشور با اينجا فرق میکرد. هيچوقت جرأت نکردم بگويم نرو. شايد هزار بار پيش خودم گفتم. فکر کردم اگر بخواهد نمیرود، به حرف من نيست. حالا زياد فکر میکنم که کاش گفته بودم. هرچند میدانم باز هم میرفتی. چند ماه پيش شهرت را عوض کردی و آمدی نزديکتر. هزار کيلومتر جاده يعنی يک روز راندن با يک مرز سيمخاردار اواسطش. از آن موقع هزار بار يک نامهی يک خطی نوشتم: «چقدر نزديک شدی.» و هر شب نفرستادم. امشب هم آن پسر را ديدم. در همين سايتهايی که میرويم مینويسيم زندگیمان بر چه منوال است که لعنت به همهشان که قرار است هميشه يادت بياندازند که زندگی برای تو نايستاده، حتی اگر برای من ايستاده است. آن پسری که دستش دور گردنت بود را با کنجکاوی نگاه کردم، آدم معقولی به نظر میآمد. جای من نشسته بود به خيالم. نمیدانم چرا صدايم لرزيد. دروغ میگويم، خوب میدانم. ولی مگر فرقی دارد. نمیدانم من که هميشه راحت میگفتم دوست دارم چرا هيچوقت به تو نگفتم چه دوستت دارم، چه آن وقت که نمیدانستم، چه آن وقت که میدانستم. حالا هم که دير است، خيلی دير.
با عشق
ميم
- پيرمرد چهاش شده است؟ الان ديدم گربه حنايی را زده زير بغل پلههای برج فلک را میرود بالا. يک پله میگويد «باش» پلهی بعدی میگويد «پس هستم». يک حرفهايی از «قائم بالذات و بالغير» هم آن وسط میگفت.
- چيزی نيست، افسردگیاش دوباره برگشته. باز هم نمیداند بالاخره هست يا نيست. چند روز بعد خوب میشود.
جهنميان را هرگز نگفتند جهنم همين است.
حد اعلای تفکر يا ابتذال آن در دفاع از عقيده است بدون اعتقاد يا التزام بدان. نفرين يک چنين واقعيتی همان تصديق و تمجيد آن است.
نفرت بر زمين باير میرويد. بر جنازه درختان سوخته، چشمههای خشک شده. نفرت هرگز به خواست جوانه نمیزند. برای همين حضورش غنيمت است. نفرت حقيقی است، يک محرک است. نفرت را بايستی از گزند تساهلها و تسامحها حفظ کرد، نگذاشت پليدیاش را هيچ عشقی بپوشاند. نفرت هرگز زمينی را ترک نمیکند، کتماناش مکن، نفرت بورز. اين حق است.
برسد به دست خدا.
بارانهای وقت و بیوقت اين روزها همانقدر بامزهاند که گم کردن يک گربهی سفيد لای ملافهها.
- درد ما همين بندهای ظرافت و لطافت است که محدودمان کردهاند به دنيای خيال و شعر و هنر. زندگی جدیتر از اين مسايل است آقا.
- بله، درست است. بايد همينطور باشد. ولی حالا چرا به اينها رسيديم... از باد میفرموديد، بله از باد سپيد میفرموديد.
انگار قرار بود در پس تمام اين سياهمشقها هدفی باشد. به روی خودش هم نمیآورد قرار بود مشق باشد و کمی شوق و ذوق و همين بس است ديگر برادر. قرار نبود بگويند به کجا چنين شتابان، يا خرامان. نگفتند هم. خودت را چه کنی که میپرسد برای چه؟ مینوشتم که خوش بود نوشتن و هست. پس اگر هست چرا هر روز باز از سر نو که چرا؟ نگو که شايد آن سوی اطلس خيالی بوده، که امروز خبر شدهای يک خيالی بوده و حالا هم گذشته، سوخته. خيال که شايد روزی لاکتابی بگيرانند لای صفحههايت، که صدايت بالاخره پژواک داشته باشد. اين سر دنيا دور است، خيلی دور. آنقدر که بدانی خيالت سوخته، تمام شده. حالا بگرد دنبال دلگرمی برای نوشتن. بگرد تا بگردد.
ببينيد، البته منظورم اين است که بالاخره بايد کاری کرد. يعنی در حقيقت بايد يک کار ديگری، دقيقاً منظورم نوآوری و شکوفايی است. در اين راستا که، چهارچوبها را بايد، منظور اينکه برای نوآوری و شکوفايی که حرف خوبی هستند، بايد نوآوری و شکوفايی داشت. فرمايش ايشان به حق است که ما بايد، البته که پيرو فرمايشات، همانطور که مستحضر هستيد رهنمودها ما را رهنمود میکنند که نوآوری و شکوفايی باشد و البته همينطور، به طور يقين اعلام میکنيم. متشکرم.
جبرئيل کلافه میشود: «جمع کن بساطت را. تو هنوز نمیدانی شش بش مهره را فراری میدهد. از تو هر چه دربيايد نراد در نمیآيد. يادش بهخير ابليس حريف قدری بود. چقدر رجزخوانی میکرديم. يک شکم سير متلک بارش میکردم وقتی میباخت. خودم که نمیباختم، بالاخره ملک مقرب بودم. حالا ماندهايم دست شيپورزن گروه سرود مدرسه. عجب دور و زمانهای شده است. عزرائيل هم اين اواخر پيدايش نمیشود بنشينيم دو کلمه حرف حساب از قديمها بزنيم... تو که هنوز اينجايی!»
- خوار شدم، ذليل شدم، سوختم. از آدميان گريختم، به صحرا پناه بردم. گريستم، تلخ گريستم، خون گريستم. سالها چو مجنونان از پی باد دويدم. ستارگان را شاهد گرفتم. بت شکستم، بر خورشيد سجده کردم. جان دادم. آيين نفرت آموختم، شکستم، شکاندم، آتش زدم، ويران کردم. سکوت دانستم. سالها لب فرو بستم، دم برنياوردم. حال بازگشتهام، هنوز سر در سودايت دارم.
- آه، تويی.